موهایش را همیشه می بافت.دسته میکرد روی یک طرف شانه هایش و آرام آرام دسته ها را از هم عبور می داد.زن پیر نبود اما هر وقت دیده بود دخترک موهایش را می بافد برایش قصه می گفت.دخترک هم زیر لب چیزی زمزمه می کرد که برای زن قصه گو نا مفهوم  و گنگ بود.دخترک به زن و قصه های زن عادت کرده بود.زن به زمزمه های گنگ و نامفهوم او....

روزی...

روزی...

این قصه کی تمام می شود؟

عصر جمعه اس.ورای مرزی.هوا خوب است.آفتاب هم.زندگی جریان دارد.کمی بی تو.کمی با تو.کمی دور.گاهی نزدیک.

هوا خوب است دلم هوای دستهایت را میکند.شیطنت انگشتانت در موهایم ...پرواز خوب لحظه ها...

گاهی لازم است فکر کنی عاشق هم تنهاست...

بعد فکر کنی چقدر تنهایی...

بعد که چقدر عاشق...

و بعد نفس راحتی بکشی از اینکه یک روز..یک روز از همین روزها جمع می شوی...بزرگ می شوی...و تنهایی برای همیشه تمام می شود.

چطور ممکنه همه چیز به همین سادگی ، به همین عمیقی وبه همین بزرگی خوب باشه؟این همه خوشبختی از کجاست؟

کی فرستاده این همه خوشبختی رو؟