موهایش را همیشه می بافت.دسته میکرد روی یک طرف شانه هایش و آرام آرام دسته ها را از هم عبور می داد.زن پیر نبود اما هر وقت دیده بود دخترک موهایش را می بافد برایش قصه می گفت.دخترک هم زیر لب چیزی زمزمه می کرد که برای زن قصه گو نا مفهوم و گنگ بود.دخترک به زن و قصه های زن عادت کرده بود.زن به زمزمه های گنگ و نامفهوم او....
روزی...
روزی...
این قصه کی تمام می شود؟
+ نوشته شده در ساعت توسط ناخنگیر
|