مراقب حرف زدنت باش!

وقتي راننده تاكسي يا اتوبوس،فروشنده ،بقال،آشپز،گارسون،شوهر،...نتواندآنطور كه دلش مي خواهد حقوق زني را پايمال كند،حرميش را مورد تجاوز قرار دهد،حقش را بخورد تنها واژه اي كه به دهنش مي رسد(احتمالا به ذهنش نمي رسد چون فكر نمي كند) معادل عاميانه ي قشنگي از پتياره،لكاته و روسپي هست.يعني خانمي كه حاضر نيست كرايه ي اضافه دهد، جنس بنجول بخر يا به راننده اتوبوس اعتراض كند كه چرا ايستگاه را رد كرد! بي برو برگرد بايد پتياره بوده باشد.

يعني پتيارگان شامل دسته اي از عوام مونث هستند كه از حقوقشان به نحو احسنت!دفاع مي كنند.البته خانمها هم گاهانسبت به هم همين نظر را دارند.

و در يك نتيجه گيري كلي مي توان اين معادله را اين طور حل كرد:

زناني كه از پايمال شدن حقوق خود جلوگيري مي كنند يا نارضي اند پتياره اند.

همه ي زنان از پايمال شدن حقوق خود جلوگيري مي كنند يا سعي مي كنند جلوگيري كنند.

در نتيجه:

 همه ي زنان بدون استثنا پتياره اند!

اما در چنين مواقعي مردها در توهين به يكديگر از تنوع بيشتري برخوردارند.

و در چند دسته بندي كلي:

آن دسته از مردهايي كه به حيوان شبيه ترند القاب حيواني(آنهم حيوانات ضعيف يا از نظر ظاهري كمي مسخره و عجيب!) نصيبشان مي شود مثل:الاغ،شتر،بوزينه،كفتار،گاوووو...و نه ببر يا شير يا يوزپلنگ !

شي اي:دله،آشغال، سيم كش!،...

صفتي:بي عرضه،،بزدل،قوزميت!شش لو،...

و البته جمله اي:جمش كن بساطتو،ببند درشو، ر.يدم تو دهنت ،...

و البته مردها در اوج فوران خشم و التهاب و حتي در حالتهاي عادي هم !مستقيما مادر،خواهر و عمه ي طرف را مورد اصابت و حمله قرار مي دهند.در هر صورت جنس مونث در اين بده بستان ها در امان نيست و در نهايت خشم يك مرد با حواله ي ناسزايي به ننه و خواهر و عمه ي طرف فروكش مي كند و به سرانجام مي رسد!

 

گوسفند خوب!

چشمان زن همه ي وجودم را مي كاود،مي جود،برانداز مي كند ،مي بلعد و به مامان نگاه مي كند و لبخندمي زند:ماشالا!

مي دانم بايد قبول كنم گوسفندم.مي دانم بايد مثل يك گوسفند خوب رفتار كنم.پاهايم را جفت كنم.سرم را پايين بيندازم.انگشتانم را در هم گره كنم.سرخ شوم و كمي از گوشه ناخن شصتم را بجوم.بايد سرخ شوم.اگر سرخ نشوم ،اگر حرف بزنم، اگر اظهار نظركنم،اگر اعتراض كنم،پس گوسفند خوبي نيستم.

كه در ازاي يك نمايش خوب عوايد بي نظيري نصيبم خواهد شد.اگر سكوت كنم،بعدها ليست درشتي از خواسته هاي آلمينيومي-چوبي طلايي رنگم را مي توانستم در كمال آرامش و اختيار مطالبه كنم.

حالا بايد مثل يك گوسفندخوب يك دست سيني چاي بياورم.جلوي زن بگيرم و بگذارم زن دوباره سرو تن و وجودم را بكاود و از وجود فاكتورهاي ايده آلش مطمئن شود.

حالا اينجام.پشت در اتاق.به طرح گل جورابهايم نگاه مي كنم.گلهاي قرمز.پوزخندي مي زنم و ياد آن شب سرد زمستاني مرا با خود مي برد به رديف درختهاي بلند كنار هم، به نيمكت هاي خالي،به ي به ميم.وقتي ميم به گل سرخ جورابهايم خنديده بود.وقتي بغضي توي گلويم گير كرد.وقتي خود را به سرفه انداختم.وقتي بلند شدم و خود را به استخر وسط پارك رساندم.وقتي دويدم تا دستشويي.وقتي دردستشويي را بستم،وقتي دستم را به ديوار تكيه دادم و زار زدم.وقتي زل زدم به چشمهاي سرخم در آينه كثيف دستشويي.وقتي دستم سرازير شد با اشك روي صورتم.

صداي خنده ي زن در گوشم مي پيچد. اشكم را با پشت آستين پيراهن مشكي ام پاك مي كنم.فكرمي كنم رديف دندانهاي زرد زن كه به صورت سفيد و براقش نمي خورد حالا به رنگ بلوز پسته ايش بيشتر مي آيد.

به ساعت زل مي زنم.به  صداي ساعت گوش مي كنم...فكر مي كنم بايد به آقاي عين مي گفتم بگويد مسافرتم.بايد مي گفتم زود برنمي گردم.بايد مي گفتم آن گواهينامه ي قلابي به درد عمه ي آقاي ط مي خورد.نگفته بودم و چقدرصداي تيك تيك ساعت برايم آزاردهنده مي شودو صداي خنده ي زن.

لبخند مي زنم.يك لبخند رضايت بخش.

از زن بودنم

از وقتي يادم مياد هميشه بايد درك كرده بودم.چيزي فراي سنگ صبور، چيزي فراي سنگ..هميشه من بايد اون طور خوبه بودم و هميشه ياد گرفتم سعي كنم خوب باشم.يك خوب به تمام معنا.يك خوب تعريف شدني.خوبي كه بحث داغ يك گپ باشه يعني سرخبراي دسته اول زنهايي كه كنار درخونه مي شينن و سبزي پاك مي كنن.

اگر مردي از من عصباني مي شد بي بروبرگردد مقصر من بودم.پس هيچ وقت به اين نبايد فكر كنم كه زماني بي گناه باشم و بي گناه محكوم بشم و چيزي به نام حق براي من هست.

من بايد قاعده مند با هرچيز وهركس  برخورد كنم.خصوصا اگر اين چيز مرد باشه.

من يادگرفتم مثل يك عروسك خيمه شب بازي فقط بازي كنم.در اين بازي چيزي به نام خود بودن وجود نداره.من حق اثبات ندارم.براي من فرضيات حتمي و اگر تصادفي از نوع تقدير هستند.

من حق انتخاب ندارم.انتخاب حق منو داره.

اگه من عصباني بشم بايد سكوت كنم و اگه اعتراض كنم پس غر زدم پس حالم خيلي بايد بد باشه.پس حتما يه چيزيم هست.پس نبايد عصباني بشم.

من بايد هميشه و در همه حال ديگرون روخوشحال وسرزنده،شاداب كنم.خصوصا اگر مرد باشه.

اگه كسي حوصله ي منو نداره گوه خوردم كه حوصله شو داشتم.

نمي دونم كجا و چطور ميشه تعريف درستي از زن بودن پيدا كرد وقتي حتي خود ماها كه از يه جنس و فكريم به اين اجبار تن مي ديم و دم نمي زنيم.

عروسك بودن وعروسك شدن شبيه چيزي شده مثل عروس بودن.هرچه زيباتر،ملوس تر،لوندتر،سياستمداتر،پرخاطرخواه ترباشي پس يه عروسكي.يه عروسك خوب و مرد پسند.

اين يه واقعيته.كافي ست خوب به خودمون و بعد به دو رو برمون نگاه كنيم.به برخورد ديگرون با نوع جنس ما،با عكس المعل ها و قوانيني كه از بچگي بعد از تشخصي نوع جنسيت براي ما مشخص مي شه.

خانم شین

امروز فكر كردم دليلي نداره خانم شين بد باشه.دليل نداره كسي فكر كنه خانم شين زن بديه.گستاخه.بي بندوباره.بي وجدانه.

خانم شين شوهرشو دوست نداره.شوهر خانم شين با منشي شركت 8ماهه ارتباط داشته.اونم ارتباط ناخوشايند!اونم با داشتن يك عدد دختر 5ساله!

خوب خانم شين كفشاي تق تقي شو در مياره و شروع مي كنه دويدن روي آسفالت  داغ ظهر يه تابستون.درست روزي كه به اين حقيقت تلخ عادت كرده بود.

بعد كف پاهاي خانم شين پر زخم ميشه.زخماي باز وچركي.بعد ولو ميشه وسط خيابون.بعد مي برنش بيمارستان.بعد خانوادش ميان.بعد باباش مي پرسه چي شده.بعد خانم شين سكوت مي كنه.تو چشماي نگران بابا و مامانش نيگاه مي كنه و سكوت مي كنه.تو چشماي 5ساله دخترش نيگا مي كنه و سكوت مي كنه.

خانم شين هيچ وقت ديگه سكوتشو نشكست و هيچ وقت هم كسي نفهميد چرا خانم شين اون روز توي خيابون پابرهنه دويد...

بعد خانم شين تصميم میگيره جدا شه.شوهر خانم شين ميگه نه!هيچ وقت!اون دختر بدبخت چه گناهي كرده؟بعد خانم شين زل مي زنه به لبهاي تيره ي شوهرش، به پيرن سفيد و معطري كه پوشيده بود.به كفشاي نوي دم در.بعد فكر مي كنه.فكر مي كنه.فكر مي كنه.

بعد شوهر خانم شين بعد ميس كال كوتاهي به سرعت از خونه خارج ميشه.

خانم شين حالا زل زده به خودش توي آينه قدي.يه كمرباريك موبلوند با صورت مهتابي.چشماي بادومي.فكر مي كنه اون چه شكليه!قشنگتره؟

حالا شوهرخانم شين ديرتر از قبل به خونه مي اومد.خانم شين هم ديگه ازش نمي پرسيد چرا.اما شوهر خانم شين وقتي سرپا تو آشپزخونه مي ايستاد و هول هولي ساندويچشو گاز مي زد مي گفت حوصله غرهاي تو رو ندارم..فكر جدايي رو هم از سرت بيرون كن!

حالا هر شب پيرن شوهر خانم شين بوي ادكلن زنانه داشت.هر شب دير مي اومد.هر شب يا شام خورده بود يا شام اورده بود.

و خانم شين يك روز همه ي لباساي خواب و نيمه برهنه و لوازم آرايشي گرون قيمتي كه خريده بود رو مي بره خونه فهميه خانم كه باغ بزرگي داشتن و ته باغ همه رو آتيش مي زنه بعد ميشينه و به شعله هاي آتيشي كه از لباساش بلند مي شد زل مي زنه وفكر مي كنه به همه ي شباي عاشقانه اي كه با شوهرش داشت.

ديگه هم كسي نفهميد خانم شين يهو چش شد.نه فهيمه خانم نه مامان و باباش.همه فكر مي كنن زندگيش كه خوبه!بعد مي پرسن چرا اينقد لاغر شدي؟چرا زير چشت اين رنگيه؟نكنه بچه داري؟

خانم شين مثل هميشه سكوت مي كنه.

2سال گذشت.

حالا خانم شين يه زن شادابه.دوبرابر قبل وزن اضافه كرده.مي خنده و ميگه خيلي ام هيكلم بهتر شده.حالا مثل هميشه ي اين دوسال ظرفاش روي هم تلمبار شدن.لباساي نشسته ي دخترش توي ماشينن.روي ديواراي حموم و توالت يه لايه چرك نشسته.

ولي خانم شين مي خنده و ميگه چقد احساس خوشبختي مي كنم.

بعد مثل هميشه آرايش مي كنه.بهترين لباسشو مي پوشه و منتظر بوق كنار پنجره ميشينه.آقا ف بوق مي زنه.از اون بوقا كه خانم شين عاشقشونه.خانم شين كيف و مبايلشو برمي داره با عجله سوار آسانسور ميشه.توي آسانسور زنگ مي زنه به شوهرش و ميگه امشب دير مياد بعد مي خنده و اضافه مي كنه مثل هميشه.

حالا ديگه كسي از شوهر خانم شين نمي پرسه چرا اينقد وزن كم كرده و چرا زير چشمش اين رنگيه.


از روی واقعیت.