چشمان زن همه ي وجودم را مي كاود،مي جود،برانداز مي كند ،مي بلعد و به مامان نگاه مي كند و لبخندمي زند:ماشالا!

مي دانم بايد قبول كنم گوسفندم.مي دانم بايد مثل يك گوسفند خوب رفتار كنم.پاهايم را جفت كنم.سرم را پايين بيندازم.انگشتانم را در هم گره كنم.سرخ شوم و كمي از گوشه ناخن شصتم را بجوم.بايد سرخ شوم.اگر سرخ نشوم ،اگر حرف بزنم، اگر اظهار نظركنم،اگر اعتراض كنم،پس گوسفند خوبي نيستم.

كه در ازاي يك نمايش خوب عوايد بي نظيري نصيبم خواهد شد.اگر سكوت كنم،بعدها ليست درشتي از خواسته هاي آلمينيومي-چوبي طلايي رنگم را مي توانستم در كمال آرامش و اختيار مطالبه كنم.

حالا بايد مثل يك گوسفندخوب يك دست سيني چاي بياورم.جلوي زن بگيرم و بگذارم زن دوباره سرو تن و وجودم را بكاود و از وجود فاكتورهاي ايده آلش مطمئن شود.

حالا اينجام.پشت در اتاق.به طرح گل جورابهايم نگاه مي كنم.گلهاي قرمز.پوزخندي مي زنم و ياد آن شب سرد زمستاني مرا با خود مي برد به رديف درختهاي بلند كنار هم، به نيمكت هاي خالي،به ي به ميم.وقتي ميم به گل سرخ جورابهايم خنديده بود.وقتي بغضي توي گلويم گير كرد.وقتي خود را به سرفه انداختم.وقتي بلند شدم و خود را به استخر وسط پارك رساندم.وقتي دويدم تا دستشويي.وقتي دردستشويي را بستم،وقتي دستم را به ديوار تكيه دادم و زار زدم.وقتي زل زدم به چشمهاي سرخم در آينه كثيف دستشويي.وقتي دستم سرازير شد با اشك روي صورتم.

صداي خنده ي زن در گوشم مي پيچد. اشكم را با پشت آستين پيراهن مشكي ام پاك مي كنم.فكرمي كنم رديف دندانهاي زرد زن كه به صورت سفيد و براقش نمي خورد حالا به رنگ بلوز پسته ايش بيشتر مي آيد.

به ساعت زل مي زنم.به  صداي ساعت گوش مي كنم...فكر مي كنم بايد به آقاي عين مي گفتم بگويد مسافرتم.بايد مي گفتم زود برنمي گردم.بايد مي گفتم آن گواهينامه ي قلابي به درد عمه ي آقاي ط مي خورد.نگفته بودم و چقدرصداي تيك تيك ساعت برايم آزاردهنده مي شودو صداي خنده ي زن.

لبخند مي زنم.يك لبخند رضايت بخش.