دمی  برای آسایش

پی لانه ای میگردم که در آن را کبوتری بغض نکرده باشد...

سکوتم از رضایت نیست....




آم...

آی من...

چقدر بزرگی...

چقدر کوچکم...

گفته بودی نگاه کن!و نگاه کردم.و پرنده ها را باد برده بود.

سالها گذشت.

جایی ایستاده بودم که میل ایستادنم نبود.که قدم کشیده بودم تا درخت و انار.

دستت آمده بود در حلقه ی گوشم و حرکت لبهات لابه لای تشنج بی وقفه باد.حرف زدی.چیزی گفته بودی که لرزیدم.عریان بودم.بغلم کردی.لبخندت ماسید.چشم در چشهایم ریختی.در چشمهات غلت زدم.شانه هایم را بوسیدی.

روز شد.

آفتاب بود و نبود.ابر می بارید و نمی بارید.گفتم فریبم داد گربه ی ملعون.

بغلم کردی.اندامم در تو جاری شد.

غرق شدی.

موهاش رو ریخته بود روی شونه های لاغر و پشت کمرش.هرچند وقت یه بار حلقه ی موی مشکی اش رو پشت گوشش می زاشت. دامن مشکی بلندش  وقتی راه می رفت کشیده می شد روی گلهای قالی های دستباف.بازوهاش لاغرتر بود و دستهاشو بهم گره زده بود و فقط وقتی می خواست موی کنار گوشش رو مرتب کنه گره رو از هم وا می کرد.توی اتاق بهم ریخته ای نشسته بودم و موهام رو شونه می زدم.اومد و خیلی آروم کنارم زانو زد و نشست.

گفتم چقدر احتیاج داشتم به تو.گفت تو پیش منی.سرم رو فرو کردم لابه لای موهاش.چنگ زدم به شونه های لاغرش و همه ی بغض های بیداریم رو تو خواب تنش خالی کردم.

وقتی جدا شدم که گم شده بودم.رنگ دیوارها چیزی نبود که دیده بودم.

باید می رفتم.باید از توده ی منعکس شده اش روی خطوط دستهایم دور می شدم.از نورش...صدایش...رنگش...تندیسش...

ایستاده بود با شانه های لاغر و موی مشکی پریشان و دستان گره شده اش جلوی آن دامن مشکی بلند رو به روی رفتنم...


و او دیگر هیچ چیزیش عجیب نیست.معمولی ست.معمولی می شود.مثل هر کس.هر چیز.مثل یک شی ملموس.معمولی حرف می زند.معمولی میخندد.مثل هرکس دیگر از هوای بد شاکی می شود و از باران به زیر چتری پناه می گیرد. می گوید ترافیک!می گویدخستگی !میگوید چقدر شده سیگار نکشیده !و می خندد. به رغم همه ی تلاشم برای عادی شدنش،نمی توانم با این شکلش انس بگیرم.مثل همه است.مثل همگی های تکراری.طراوت ندارد دیگر و مثل آن روزهای ابری غلیظ و سنگین دیگر برایم هیچ چیز تازه برای کشف ندارد. از او فاصله می گیرم و به اویش نزدیک.می شوم شکل تکامل نیافته ی غیر عادی اش. زنانگیش زنانه است.آرایشش لطیف و دلرباست. به انعکاسش در آینه نگاه می کند و هیچ تمایلی برای در آغوش کشیدنش در خود نمی یابم.خشک شده ام.سخت و لاشکن!

اینگونه اوست و اینگونه ام من!

ترس به تارو پود گسیخته ام چنگ می زند...چنگ می زنه...من عادیم یا او؟

این زن ،صدای گرفته اش،ترسش،اخمش،بهتش،...چرا ...هنوز...شبیه هیچ زنی نمی شود؟