گفته بودی نگاه کن!و نگاه کردم.و پرنده ها را باد برده بود.
سالها گذشت.
جایی ایستاده بودم که میل ایستادنم نبود.که قدم کشیده بودم تا درخت و انار.
دستت آمده بود در حلقه ی گوشم و حرکت لبهات لابه لای تشنج بی وقفه باد.حرف زدی.چیزی گفته بودی که لرزیدم.عریان بودم.بغلم کردی.لبخندت ماسید.چشم در چشهایم ریختی.در چشمهات غلت زدم.شانه هایم را بوسیدی.
روز شد.
آفتاب بود و نبود.ابر می بارید و نمی بارید.گفتم فریبم داد گربه ی ملعون.
بغلم کردی.اندامم در تو جاری شد.
غرق شدی.
+ نوشته شده در ساعت توسط ناخنگیر
|