موهاش رو ریخته بود روی شونه های لاغر و پشت کمرش.هرچند وقت یه بار حلقه ی موی مشکی اش رو پشت گوشش می زاشت. دامن مشکی بلندش وقتی راه می رفت کشیده می شد روی گلهای قالی های دستباف.بازوهاش لاغرتر بود و دستهاشو بهم گره زده بود و فقط وقتی می خواست موی کنار گوشش رو مرتب کنه گره رو از هم وا می کرد.توی اتاق بهم ریخته ای نشسته بودم و موهام رو شونه می زدم.اومد و خیلی آروم کنارم زانو زد و نشست.
گفتم چقدر احتیاج داشتم به تو.گفت تو پیش منی.سرم رو فرو کردم لابه لای موهاش.چنگ زدم به شونه های لاغرش و همه ی بغض های بیداریم رو تو خواب تنش خالی کردم.
وقتی جدا شدم که گم شده بودم.رنگ دیوارها چیزی نبود که دیده بودم.
باید می رفتم.باید از توده ی منعکس شده اش روی خطوط دستهایم دور می شدم.از نورش...صدایش...رنگش...تندیسش...
ایستاده بود با شانه های لاغر و موی مشکی پریشان و دستان گره شده اش جلوی آن دامن مشکی بلند رو به روی رفتنم...