خانم شین
امروز فكر كردم دليلي نداره خانم شين بد باشه.دليل نداره كسي فكر كنه خانم شين زن بديه.گستاخه.بي بندوباره.بي وجدانه.
خانم شين شوهرشو دوست نداره.شوهر خانم شين با منشي شركت 8ماهه ارتباط داشته.اونم ارتباط ناخوشايند!اونم با داشتن يك عدد دختر 5ساله!
خوب خانم شين كفشاي تق تقي شو در مياره و شروع مي كنه دويدن روي آسفالت داغ ظهر يه تابستون.درست روزي كه به اين حقيقت تلخ عادت كرده بود.
بعد كف پاهاي خانم شين پر زخم ميشه.زخماي باز وچركي.بعد ولو ميشه وسط خيابون.بعد مي برنش بيمارستان.بعد خانوادش ميان.بعد باباش مي پرسه چي شده.بعد خانم شين سكوت مي كنه.تو چشماي نگران بابا و مامانش نيگاه مي كنه و سكوت مي كنه.تو چشماي 5ساله دخترش نيگا مي كنه و سكوت مي كنه.
خانم شين هيچ وقت ديگه سكوتشو نشكست و هيچ وقت هم كسي نفهميد چرا خانم شين اون روز توي خيابون پابرهنه دويد...
بعد خانم شين تصميم میگيره جدا شه.شوهر خانم شين ميگه نه!هيچ وقت!اون دختر بدبخت چه گناهي كرده؟بعد خانم شين زل مي زنه به لبهاي تيره ي شوهرش، به پيرن سفيد و معطري كه پوشيده بود.به كفشاي نوي دم در.بعد فكر مي كنه.فكر مي كنه.فكر مي كنه.
بعد شوهر خانم شين بعد ميس كال كوتاهي به سرعت از خونه خارج ميشه.
خانم شين حالا زل زده به خودش توي آينه قدي.يه كمرباريك موبلوند با صورت مهتابي.چشماي بادومي.فكر مي كنه اون چه شكليه!قشنگتره؟
حالا شوهرخانم شين ديرتر از قبل به خونه مي اومد.خانم شين هم ديگه ازش نمي پرسيد چرا.اما شوهر خانم شين وقتي سرپا تو آشپزخونه مي ايستاد و هول هولي ساندويچشو گاز مي زد مي گفت حوصله غرهاي تو رو ندارم..فكر جدايي رو هم از سرت بيرون كن!
حالا هر شب پيرن شوهر خانم شين بوي ادكلن زنانه داشت.هر شب دير مي اومد.هر شب يا شام خورده بود يا شام اورده بود.
و خانم شين يك روز همه ي لباساي خواب و نيمه برهنه و لوازم آرايشي گرون قيمتي كه خريده بود رو مي بره خونه فهميه خانم كه باغ بزرگي داشتن و ته باغ همه رو آتيش مي زنه بعد ميشينه و به شعله هاي آتيشي كه از لباساش بلند مي شد زل مي زنه وفكر مي كنه به همه ي شباي عاشقانه اي كه با شوهرش داشت.
ديگه هم كسي نفهميد خانم شين يهو چش شد.نه فهيمه خانم نه مامان و باباش.همه فكر مي كنن زندگيش كه خوبه!بعد مي پرسن چرا اينقد لاغر شدي؟چرا زير چشت اين رنگيه؟نكنه بچه داري؟
خانم شين مثل هميشه سكوت مي كنه.
2سال گذشت.
حالا خانم شين يه زن شادابه.دوبرابر قبل وزن اضافه كرده.مي خنده و ميگه خيلي ام هيكلم بهتر شده.حالا مثل هميشه ي اين دوسال ظرفاش روي هم تلمبار شدن.لباساي نشسته ي دخترش توي ماشينن.روي ديواراي حموم و توالت يه لايه چرك نشسته.
ولي خانم شين مي خنده و ميگه چقد احساس خوشبختي مي كنم.
بعد مثل هميشه آرايش مي كنه.بهترين لباسشو مي پوشه و منتظر بوق كنار پنجره ميشينه.آقا ف بوق مي زنه.از اون بوقا كه خانم شين عاشقشونه.خانم شين كيف و مبايلشو برمي داره با عجله سوار آسانسور ميشه.توي آسانسور زنگ مي زنه به شوهرش و ميگه امشب دير مياد بعد مي خنده و اضافه مي كنه مثل هميشه.
حالا ديگه كسي از شوهر خانم شين نمي پرسه چرا اينقد وزن كم كرده و چرا زير چشمش اين رنگيه.
از روی واقعیت.