از زن بودنم
از وقتي يادم مياد هميشه بايد درك كرده بودم.چيزي فراي سنگ صبور، چيزي فراي سنگ..هميشه من بايد اون طور خوبه بودم و هميشه ياد گرفتم سعي كنم خوب باشم.يك خوب به تمام معنا.يك خوب تعريف شدني.خوبي كه بحث داغ يك گپ باشه يعني سرخبراي دسته اول زنهايي كه كنار درخونه مي شينن و سبزي پاك مي كنن.
اگر مردي از من عصباني مي شد بي بروبرگردد مقصر من بودم.پس هيچ وقت به اين نبايد فكر كنم كه زماني بي گناه باشم و بي گناه محكوم بشم و چيزي به نام حق براي من هست.
من بايد قاعده مند با هرچيز وهركس برخورد كنم.خصوصا اگر اين چيز مرد باشه.
من يادگرفتم مثل يك عروسك خيمه شب بازي فقط بازي كنم.در اين بازي چيزي به نام خود بودن وجود نداره.من حق اثبات ندارم.براي من فرضيات حتمي و اگر تصادفي از نوع تقدير هستند.
من حق انتخاب ندارم.انتخاب حق منو داره.
اگه من عصباني بشم بايد سكوت كنم و اگه اعتراض كنم پس غر زدم پس حالم خيلي بايد بد باشه.پس حتما يه چيزيم هست.پس نبايد عصباني بشم.
من بايد هميشه و در همه حال ديگرون روخوشحال وسرزنده،شاداب كنم.خصوصا اگر مرد باشه.
اگه كسي حوصله ي منو نداره گوه خوردم كه حوصله شو داشتم.
نمي دونم كجا و چطور ميشه تعريف درستي از زن بودن پيدا كرد وقتي حتي خود ماها كه از يه جنس و فكريم به اين اجبار تن مي ديم و دم نمي زنيم.
عروسك بودن وعروسك شدن شبيه چيزي شده مثل عروس بودن.هرچه زيباتر،ملوس تر،لوندتر،سياستمداتر،پرخاطرخواه ترباشي پس يه عروسكي.يه عروسك خوب و مرد پسند.
اين يه واقعيته.كافي ست خوب به خودمون و بعد به دو رو برمون نگاه كنيم.به برخورد ديگرون با نوع جنس ما،با عكس المعل ها و قوانيني كه از بچگي بعد از تشخصي نوع جنسيت براي ما مشخص مي شه.