تو خوب می فهمیدی دلتنگی یعنی چی!وقتایی که یواشکی با یه دستمال سفید کنار بخاری مچاله می شدی و زل می زدی به ناخنای پات و گریه میکردی دلتنگیتو احساس کرده بودم.جات خالیه.جات کنار من روی تخت خالیه.جات کنار من روی مبل خالیه.جات کنار من توی ماشین خالیه.جات کنار من روی سنگفرش خیابونای خیس  و سرد خالیه.جات توی این خونه با دیوارای بلند سفید خالیه.جات توی اون اتاق زرد و بزرگ خالیه.جات توی خواب من خالیه....

رنگ اتاق و عوض میکنم ..رنگ دیوارا...شکل چیدمان اتاق...جای کتابا...جای ظرفا...جای کفشا...خدای من!چرا همه چیز منو یاد تو می ندازه.

من کم طاقتم بانو...

برگرد.


برای ه.دال